صندلهايش را به ياد دارم، صندلهای فرسوده اش را که هر روز پشت در نمازخانه می ديدم. بزرگتر از آن بود که نشان می داد و کوچکتر از آن که می انديشيدم.
ولی من صندلهای پاره پاره اش را به ياد می آورم که نه بزرگ بود و نه کوچک. اندازه بود. درست به اندازه ی پای مردی با روح کوچک.
