« باران | صفحه‌ی اصلی | تو غبارا گم شد »

July 21, 2003

صندل های مرد کوچک

صندلهايش را به ياد دارم، صندلهای فرسوده اش را که هر روز پشت در نمازخانه می ديدم. بزرگتر از آن بود که نشان می داد و کوچکتر از آن که می انديشيدم.
ولی من صندلهای پاره پاره اش را به ياد می آورم که نه بزرگ بود و نه کوچک. اندازه بود. درست به اندازه ی پای مردی با روح کوچک.

مطالب مرتبط

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)