« چشمش گواهی می دهد | صفحه‌ی اصلی | لاله و لادن »

July 7, 2003

رهايی

حلقه ی نقره ی کوچک مهمان انگشت انگشتری چپم ديگر نيست. نمی دانم بادی که آورده بودش دوباره با خود برد يا پری مهربانی شب گذشته دستم را از آزارش رهاند.
می خواست آزاد باشيم. امروز آزاديم. آزادی يعنی ولنگاری، يعنی عدم تعهد، يعنی بی وفايی. وقتی که جاده ها جسممان را از هم دور می کنند ما چرا روحمان را دورتر نکنيم؟
کودک است ديگر! خيال می کند عشق مدرسه است؛ نه ماه بايد درگيرش بود و سه ماه حتی از خيالش گريخت. حالا هم در کلاسهای تقويتی دختران شهر ثبت نام کرده است. عشق فصلی نديده بودم که شکر خدا چشمم به جمالش روشن شد.
پرونده ی مرا هم که به زير بغلم زده اند. دنبال يک مدرسه ی شبانه روزی خوب می گردم، شما سراغ نداريد؟

مطالب مرتبط

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)