از خود چو بيرون می شوم يارم بغل وا می کند
چون خويش را گم می کنم خود را هويدا می کند
در گير و دار مستی ديشب ربود از من دلی
چشمش گواهی می دهد ابروش حاشا می کند
چون پنجه آن آشفته مو از زلف بيرون می کشد
يک شهر دل در پيچ و تاب طره اش جا می کند
در زير پای بوته ی هرزی شقايق له شده
امـا بـرای مـانـدن سـرخـش تقلا می کند
آيينـه ای دق کـرده ام در حسـرت ديدار تو
يک انعکاس سبز تو صد عقده را وا می کند
در سينه های صيقلی هر لحظه گردد منجلی
کاری که با موسی دمی در طور سينا می کند
سيد محمود توحيدی (ارفع کرمانی)
ديده و نديده، شناخته و نشناخته اين خاندان توحيدی را دوست می دارم. می خواستم نزد وداد آموختن دف را ادامه دهم که به هزار دليل بی دليل ميسر نشد. شعر بالا باز هم با صدای رضا رويگری است و از مجموعه ی «غوغا» که نوازندگانش توحيدی ها هستند. اين ترانه در تمام روزهای غربت کويری ام همدم و همنفسم بود. راستی ياد هاجر به خير که با ترانه ی وطن می گريست و ما می خنديديم. اما اين روزها به دليل ديگری دوستش دارم. انگاری تمام ابياتش از زبان من است. نمی دانم کدام مصرع يا بيت را برگزينم.
خدايا ببين که برای سخن گفتن با او که دور است و از آن من نيست و نمی داند که چقدر بی قرار آن نگاه بی تفاوت اما شکافنده و سوزاننده اش هستم به چه کارهايی که دست نمی زنم، چه ترفندها که به کار نمی برم! من و اين حيَل؟ نه! اما چاره ای نيست. ولی انتقام می گيرم، انتقام تمام اين اضطرابها و انتظارها را. اگر ذره ای خون نياکانم در رگانم باشد از تو داد اين روزها را خواهم ستاند. از تعليق متنفرم و انگار تو نمی دانی!
