من هنوز از فوران عطر ياس در اين کوچه ی غريب بی خبرم. هنوز باورم نيست که دل لرزيده و دست باد نامه ی به مهر آغشته ام را به حوالی احوالش برده.
فاصله ها را تاب می آورم، روزهای بی خبری را می شمارم و دم بر نمی آورم شايد کلامی گفت که نشان مهر داشت.
کاش بخواند نانوشته هايم را، کاش بداند مخاطب تمام اين کلمات نگاه گرم و نافذ اوست و ديگر مانند لحظه ی وداعم با دو چشمش روی از من برنگرداند و آينه ی غرور اين تنهای جمع آلوده را به زنگار بی مهری اش نيالايد.
