صفحه‌ی اصلی | November 2004 »

بايگانی: July 2003

July 25, 2003

تو غبارا گم شد

هيچ نهالی بوی اناردانه ی مرا ندارد. شاخه های سبز درختان ديارم را چه می شود؟

July 21, 2003

صندل های مرد کوچک

صندلهايش را به ياد دارم، صندلهای فرسوده اش را که هر روز پشت در نمازخانه می ديدم. بزرگتر از آن بود که نشان می داد و کوچکتر از آن که می انديشيدم.
ولی من صندلهای پاره پاره اش را به ياد می آورم که نه بزرگ بود و نه کوچک. اندازه بود. درست به اندازه ی پای مردی با روح کوچک.

July 18, 2003

باران

صدايش بوی جنگلهای باران خورده را دارد
که وقتی گيسوانش را رها در باد می سازد
دل من سخت می گيرد، دلم از غصه می ميرد.

نمی دانم از کيست

July 10, 2003

لاله و لادن

هنوز اشک امانم نمی دهد، برای لاله و لادن. يک نفر زيبا نوشته است. هزار بار خواندمش.

July 7, 2003

رهايی

حلقه ی نقره ی کوچک مهمان انگشت انگشتری چپم ديگر نيست. نمی دانم بادی که آورده بودش دوباره با خود برد يا پری مهربانی شب گذشته دستم را از آزارش رهاند.
می خواست آزاد باشيم. امروز آزاديم. آزادی يعنی ولنگاری، يعنی عدم تعهد، يعنی بی وفايی. وقتی که جاده ها جسممان را از هم دور می کنند ما چرا روحمان را دورتر نکنيم؟
کودک است ديگر! خيال می کند عشق مدرسه است؛ نه ماه بايد درگيرش بود و سه ماه حتی از خيالش گريخت. حالا هم در کلاسهای تقويتی دختران شهر ثبت نام کرده است. عشق فصلی نديده بودم که شکر خدا چشمم به جمالش روشن شد.
پرونده ی مرا هم که به زير بغلم زده اند. دنبال يک مدرسه ی شبانه روزی خوب می گردم، شما سراغ نداريد؟

July 6, 2003

چشمش گواهی می دهد

در گيــر و دار مستــیِ ديشــب ربـود از من دلی
چشمش گواهی می دهد، ابروش حاشا می کند!

به خدا چشمش گواهی می داد ...

انعکاس سبز

از خود چو بيرون می شوم يارم بغل وا می کند
چون خويش را گم می کنم خود را هويدا می کند
در گير و دار مستی ديشب ربود از من دلی
چشمش گواهی می دهد ابروش حاشا می کند
چون پنجه آن آشفته مو از زلف بيرون می کشد
يک شهر دل در پيچ و تاب طره اش جا می کند
در زير پای بوته ی هرزی شقايق له شده
امـا بـرای مـانـدن سـرخـش تقلا می کند
آيينـه ای دق کـرده ام در حسـرت ديدار تو
يک انعکاس سبز تو صد عقده را وا می کند
در سينه های صيقلی هر لحظه گردد منجلی
کاری که با موسی دمی در طور سينا می کند

سيد محمود توحيدی (ارفع کرمانی)

ديده و نديده، شناخته و نشناخته اين خاندان توحيدی را دوست می دارم. می خواستم نزد وداد آموختن دف را ادامه دهم که به هزار دليل بی دليل ميسر نشد. شعر بالا باز هم با صدای رضا رويگری است و از مجموعه ی «غوغا» که نوازندگانش توحيدی ها هستند. اين ترانه در تمام روزهای غربت کويری ام همدم و همنفسم بود. راستی ياد هاجر به خير که با ترانه ی وطن می گريست و ما می خنديديم. اما اين روزها به دليل ديگری دوستش دارم. انگاری تمام ابياتش از زبان من است. نمی دانم کدام مصرع يا بيت را برگزينم.
خدايا ببين که برای سخن گفتن با او که دور است و از آن من نيست و نمی داند که چقدر بی قرار آن نگاه بی تفاوت اما شکافنده و سوزاننده اش هستم به چه کارهايی که دست نمی زنم، چه ترفندها که به کار نمی برم! من و اين حيَل؟ نه! اما چاره ای نيست. ولی انتقام می گيرم، انتقام تمام اين اضطرابها و انتظارها را. اگر ذره ای خون نياکانم در رگانم باشد از تو داد اين روزها را خواهم ستاند. از تعليق متنفرم و انگار تو نمی دانی!

July 4, 2003

به دامان عشقش پناهم ده


به سوز درون شکسته دلان
به نور خرابات پير مغان
خدايا دلی سر به راهم ده
به دامان عشقش پناهم ده
مرا بيش از اين شيدا مکن
در پيش او رسوا مکن يارب

«عاشق سرگشته» از آلبوم «از عشق گفتن» با صدای رضا رويگری هنرمند محبوب روزهای کودکی ام، چند سالی می شود که ديگر در بازار قائم تجريش سه تار به دست نمی بينمش.

July 2, 2003

کوه غرور

من هنوز از فوران عطر ياس در اين کوچه ی غريب بی خبرم. هنوز باورم نيست که دل لرزيده و دست باد نامه ی به مهر آغشته ام را به حوالی احوالش برده.

فاصله ها را تاب می آورم، روزهای بی خبری را می شمارم و دم بر نمی آورم شايد کلامی گفت که نشان مهر داشت.
کاش بخواند نانوشته هايم را، کاش بداند مخاطب تمام اين کلمات نگاه گرم و نافذ اوست و ديگر مانند لحظه ی وداعم با دو چشمش روی از من برنگرداند و آينه ی غرور اين تنهای جمع آلوده را به زنگار بی مهری اش نيالايد.

هوس

تو باد آورد هوسی ديگری يا اينبار دل خدای را به رحم آورده ام که دعای هر سحرم را اجابت کند؟