حالا حال طرفداران ناطقنوری را در هشت سال پيش درک میکنم که در اوج ناباوری بازی به خيال بردهیشان را باختند... و با اجازهی تمام گل و بتههای وبلاگستان که میگويند تقصير را گردن ديگری نيندازيم میخواهم هرچه فرياد دارم را بر سر تحريمیهای ساده دل بکشم (گذشت زمان آنکه بنا بود هرچه فرياد داشتيد بر سر آمريکا بکشيد، دشمن خانگی داريم). خطر عظيمتر از آن است که فکر میکنيم ... بازی خاصی هم در ميان نيست ...
من با درد تمام به رفسنجانی رای خواهم داد و از شرم چشمهای گنجی چشمهايم را خواهم بست ... و شما باز هم در خانه بنشينيد و تحريم کنيد ...ولی فردا حتی يک کلام هم حق نخواهيد داشت از ايران و آزادی بگوييد ... تو که خود هنوز به زنجير خودت اسيری و بين رای ندادن تو و رای تکليفی آن پيرمرد بیسواد روستايی - که آن رای ارزش بيشتری دارد - راه بسيار است، ديگر هيچ حقی بر گردن هيچ ايرانی نداری ... اگر خارجنشينی که ديگر به هيچ کس نگو ايرانی هستی ... چون من ايرانی وطنفروش نمیشناسم که تو دومیاش باشی ... اگر هم در ايرانی از آنچه از روز شنبهی آينده بر سرت خواهد آمد لذت ببر و فکر کن از حق خودت استفاده کردهای و رای ندادهای تا برای آخرين بار جرات داشته باشی اعتراضات را نشان بدهی ... ای خدا خير و برکتتان دهد که جگرم تکه تکه است ... و اگر خيال میکنی درد تو در اين سالها بيشتر از درد من بوده بگو تا برايت بگويم که چهها بر سر من رفته است که حالا اينجا دور از همهی زندگیام نشستهام و از جوانیام تنها حسرتی برايم مانده ... بگو تا بگويم يک دختر ايرانی چهها کشیده ... چهها میکشد ...
من درد میکشم و از اين درد به خودم میپيچم ... و اگر تا جمعه در بدنم جانی باقی بود دوباره روبروی کنسولگری خواهی ديدم که روسری سرخم را سر خواهم کرد و انگشت آغشته به جوهرم را اينبار به تو نشان خواهم داد و در چشمهای تويی که پشت ميلههای محافظ پليس ايستادهای تا به من آسيبی نرسد نگاه خواهم کرد ... ولی اميدی ندارم که ببينیام ... تو تنها يک کار میدانی و آن هم حرف زدن است ... اگر چشمهايت بينا بود که سی ميليون نفر را نديده نمیگرفتی و اگر گوشهايت شنوا بود ...
اصلا نمیدانم چرا با تو حرف میزنم ... ارزش حرف زدن را هم نداری ... در لانهات بخز و آسوده بخواب ... شهر در امن و امان است ...