نمیدانم چرا اما ديشب با خودم بلند بلند میخواندم که:
تو کيستی که من اين گونه بیتو بیتابم
شب از هجوم خيالت نمیبرد خوابم
که ديدم همخانهی مهربانم زير لب میخندد و میگويد: واقعا؟!
حالا امشب طفل مظلوم من بيمار خفته است و من هم که حال و روز بهتری ندارم در چنگال بیخوابی اين شب مهتابی اسيرم. از آسمان لندن اين ماه نقرهای بعيد است.