پشت در نشسته بودم ... و تو آنسوی درد میکشيدی و من به همه کس التماس میکردم که از آزارت دست بردارند.
... اينبار به تابوت میبردندات و من میدانستم شب وصال تو و محبوب توست ...
اين چند شب آنقدر خوابهای غريب ديدهام که فرق خواب و بيداری نمیدانم. ولی ديگر حوصلهات را ندارم اگر خودت دست از سرم برنداری چارهای ديگر میانديشم.
ولی ... به خوابم که میآيی لااقل چهرهات را ... ديگر خطوط صورتت را خوب فراموش کردهام. شايد اين نشانهی خوبی باشد ...