غير قابل تحمل شدهام. بيچاره تو که همخانهی منی. شايد سر و صدای زيادی نکنم. شايد هر روز صبح که از خانه بيرون میروی میبينیام که پتو را تا زير چانهام بالا میکشم مبادا بعد از رفتنات تنهايی هجوم بياورد و آزارم دهد. اما خودم میدانم که چه آشوبی در درون دارم.
هی میخوانم که:
تا تو به داد من رسی / من به خدا رسيدهام
برای دلخوشی خودم مینويسم:
عادت کردهام به ديوارهای اين اتاق کوچک. عادت کردهام به نبودن شوق صبحگاهی دوباره ديدناش. عادت کردهام که ديگر آيه برايم خبر تازهای از معشوقهی جديدش نياورد.
... عادت کردهام پسر جان ... باور کن که عادت کردهام.
احساس پيری میکنم ... شما هم پير شدن روز به روزم را میبينيد؟