واقعا نمیشود از آينده که چه عرض کنم از چند ساعت و دقيقهی دیگر هم خبر داشت. در خانه نشسته بودم روبروی کامپيوتر (به قول مادرم بت اعظم) که داريوش زنگ زد و گفت دوست خوبمان آقای عيسی (همان پيامبر پيش از آقای محمد است) دعوتمان کرده است برای رونمايی فيلم دوئل (انگار عروس است!).
در همان ابتدای ورود به سينمای Cineworld با چهرهی عبوس پرويز پرستويی روبرو شديم که با يک من عسل هم نمیشد خوردش و از بد حادثه من و داريوش و آقای عيسی و پرويز خان پرستويی و اين پسرک خوش چهره پژمان بازغی، سعيد راد و کارگردان محترم احمدرضاخان درويش سوار آسانسور شديم. پرستويی چنان يال و کوپالی داشت که به زور میشد شناختش. اين از شروع ماجرا ...
در طبقهی بالا در حال احوال پرسی با فاطمه خانم بودم که کسی پرسيد: شما مدرسهی فرزانگان نبوديد؟ بله!! به لطف شيطنتهای فراوان کودکی يکی از هممدرسهای و همسرويسیهای چهارده سال پيش چهرهی مرا که به کلی تغيير کرده شناسايی کرده بود. جالب بود که حتی يادش میآمد من در کجای سرويس مینشستم!!
در ابتدای مراسم مجری محترم که ماشاالله انگليسیشان از من هم بهتر بود از همهی دستاندرکاران فيلم دعوت کرد که به تاريکی مطلق روی سن تشريف ببرند و ما سعی کنيم چهرههايشان را تجسم کنيم چون برعکس اينکه روی سن روشن باشد و محوطهی صندلیها تاريک، روی سن ظلمات بود و بر صندلیها نور پروژکتور میتابيد. همه را به صف کردند و در آن تاريکی دست هرکدامشان پاکتی دادند که باز هم نديديم که چيست. اين را هم برای دل داریوش بنويسم که داريوش از سخنرانی انگليسی سفير ايران - دکتر عادلی – که فصيح و بدون تپوق زدن صحبت میکرد محظوظ شده بود.
پرويز پرستويی و پژمان بازغی طبق شانس خوش من درست پشت سر من نشسته بودند که خودتان میتوانيد تصور کنيد چه بلايی به سر من آمد که هيچ عکسالعملی نمیتوانستم نشان بدهم. ولی از حق نگذريم که پسرک چشم سبز صندلی پشتی خوب از پس نقشش برآمده بود. هيچ وقت به بازی مردان خوشچهره خوشبين نبودهام، فکر میکردم تنها به عنوان دکور استفاده میشنود اما اين يکی فرضيهام را باطل کرد. يک خسته نباشيد هم به خانم تهرانی بدهکار شديم بابت چند ثانيه حضورشان در فيلم، فکر کنم در ايران مانده بود تا خستگی از تنش به در آيد.
فيلم فوقالعاده شروع شد... صحنههای حملهی هوايی ... مرا برد به دههی شصت ... حملههای هوايی به تهران... موشکباران تهران ... تمام شببيداری ها ... شيشههايی که از موج انفجار میشکست ... روزی که به پالايشگاه تهران حمله کردند و تا چند روز به جنوب که نگاه میکردی آسمان سياه بود، پيراهن پدر که به خون همکارش آغشته بود ... و هزار خاطرهی تلخ ديگر ... حالا که سالها از آن روزها میگذرد هنوز هم با شنيدن آژير خطر و يا صدای ضدهوايی ناخودآگاه اشک در چشمانم حلقه میزند و بدنم میلرزد.
اما از ميانه به قول شهزاده که با ما بود فيلم از اوج به پايين آمد ... با آن شروع ميخکوب کننده توقع ديگری میرفت که آهسته آهسته ماجرا به داستانی عادی و شايد غير منطقی تبديل شد: خيانت نامعلوم زينال ... ارتباطهای مبهم شخصيتها ... کلکسيون هنرپيشههای حرفهای بدون هيچ نقش خاص و تنها برای وجود نامشان در تيتراژ ...
از درويش بعيد بود ... فکر نمیکردم کسی که کيميا را در کارنامهی خود دارد، جنگ را برای چنين داستان پيشپا افتادهای خرج کند.
به هرحال فکر میکنم همين که يک فيلم ايرانی موقعيت اکران همزمان جهانی پيدا کرده است گام بزرگی است برای سينمای ايران.