November 24, 2003

برزخ

حالم خوش نيست. باشد! دلم خوش است. دلم به همين ورق پاره ها که رنگشان می کنم خوش است. دلم به همين چند خط درهم و برهم که آهسته آهسته نمای ساختمانی را شکل می دهند خوش است.
قرار است دو خانه ی رويايی هم طراحی کنم. می خواهم يکيشان در کنار زيگوراتی باشد. فرق نمی کند که کجا ... شايد امريکای جنوبی ... شايد کنار همين چغازنبيل خودمان.
آن ديگری را آزاديم هرکجا که می خواهيم تصورش کنيم. با اين حال و روزی که من دارم جايی بهتر از برزخ می شود يافت؟ نه، نمی شود. منِ برزخی بايد خانه ی برزخی بسازم.
صبحی سبد پر از مهر مادر رسيد. از آن سر ايران برايم نان و خرما و زيتون و انار فرستاده. ناگهانی هوای خانه کردم. هوای مادر... پدر هم بی نصيبم نگذاشته بود. «معماری و راز جاودانگی» کريستوفر الکساندر.
دلم می گيرد. من سالها دويده ام تا ... و حالا ... بايد همه را بگذارم و بروم.

Comments