متن قشنگي رو يونان من نوشته ...
.............................................................................
از وقتي كه خدا ...
بگذار تا هيچ نگويم و زبان فرو بندم از اين ...
دروغ بزرگ زندگي كردن در زماني است كه بقيه مردن يا دارن ميميرن.
مي بينم غصه ات شده از اون ماشين شويان. من هم قبول دارم اما مهم اينه كه نخواهيم چشماشون رو در بياريم. جلاد درست كردن فقط يك لحظه كار مي بره اما مهم اينه كه آدم بود، تا ديگه نگن توي روز با چراغ هم گشتيم اما پيداش نكرديم.
مگه غير از اينه كه شوايتزر جايي كار ميكرد كه از جنس خودشون رو مي خوردن.
اون وقتي لذت بخشه كه اعدامي بيگناه اون قدره بزرگ شده باشه كه با لبخند جلادشو ببخشه.
شايد رويا باشه، اما من هميشه رويا هامو دوست داشتم.
...و هنوز حيران و سر گردان از اشوب زمين
....و از حيراني من تا مرگ خداوند
از اولين مرتبه ای که چنين گفت زرتشت نوشته ی نيچه را خواندم تا به امروز که برای سومين يا چهارمين بار سراغ اين کتاب حکمت اموز می روم....هرگاه گرفتار حيرانی و سرگرداني مضاعف می شوم (مي گويم مضاعف!!..چون حيرانی و سر گردانی مانند بسيار چيزهای ديگر چون پوست به تنم چسبيده است و مرا از ان گريزي نيست) تنها و تنها اين چند عبارت است كه با خواندنش ارام تر مي شوم و هنوز كه هنوز است نم دانم چرا.
=====================================================
.....و زرتشت پرسيد : قديس در جنگل چه ميکند؟
قديس پاسخ داد:سرود مي سرايم و ميخوانم و ميگريم و زمزمه ميکنم...اينگونه خدای را نيايش می کنم.........اما برای ما تو چه هديه اورده ای؟
زرتشت با شنيدن اين سخنان گفت: من چه دارم که شمايان را دهم...باری بگذار هر چه زود تر بروم...مبادا چيزی از شمايان بستانم.....
و اينگونه زرتشت و مرد سالخورده خندان چون دو پسرک از يکديگر جدا شدند اما زرتشت چون تنها شد با دل خود چنين گفت:گويی اين قديس پير در جنگلش هنوز نشنيده است که خدا مرده است!!!!!
==========================
..و اگر فرصت شد ميهمان كن يونان مرا به ساغريّ!!!!