وحيد هست اما خانواده اش را، پدر، مادر، خواهر و برادرش را از دست داده است. قرار بوده صبح جمعه به خانه رود، خانه ای که ديگر نديد.
کيميا همه ی خويشانش را از دست داده است. دخترک سفيد رویِ سبز چشم بمی چگونه اين داغ را تاب می آورد؟
راستی به ياد تو نبودم، نام خانوادگی ات «نارويی» بود. راهنمايمان بودی در بازديدی که سال 78 از ارگ بم داشتيم. گفتی به فارسی برايتان بگويم يا انگليسی، خنديدم و گفتم انگليسی. يادت می آيد تا چهارفصل دويديم؟ هستی که يادت بيايد؟ اين سوی و آن سوی سرک می کشيدم و نگران به دنبالم می دويدی. نگاه آخرت هنوز به يادم هست. از پشت شيشه های اتوبوس دانشگاه برايت دست تکان دادم و تو هم پشت فرمان جيپ بی آنکه کسی ببيند پاسخم را دادی. تو کجايی؟ مانده ای؟ يا با همان ارگی که عاشقش بودی به خواب رفته ای؟
:( کاش کسی از تو خبر می آورد...
چي مي گي!
دارم ديوونه مي شم !
وحيد!!!
همون كه شبا از پنجره يواشكي مي امد تو اتاقمون...
واي !!! به خدا كه ديگه طاقت ندارم...
كي مي تونه خودشو يه لحظه جاي او بذاره...
SALAAM,,,,, dar morde zelzleh chi begam fagat ,,tanha bayad gristo baraye bazmandegan dooaa kard ,,ona niyazmand komke hameh maha hastan ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,
Posted by: man at December 29, 2003 03:29 PM, IP: 213.209.160.37