ارگ خوابيد. خسته شده بود از ايستادن. دو هزار و پانصد سال وفادار به شهری که در بيرون از حصارهايش در دامنه ی دشت سبز خود را گسترده بود ايستاده بود.
هشتاد سال پيش بود که آخرين خانواده ارگ را تنها رها کرد و به ميان شهر رفت ولی ارگ بازهم وفادار بود. نوشته بودم که کوچه هايش بوی بی وفايی می دهد. بوی بی وفايی مردمانی که ترکش کرده بودند. ارگ روح داشت. باور نمی کنيد اما روح غمگينی داشت که هميشه آوازی تلخ می خواند. اگر خوب گوش می کردی می شنيدی صدايش را.
ارگ خسته خوابيد. مردمان بم بی وفايی کردند اما او ماند. ماند تا شهر بماند. اما شهر که رفت، وقتی کودکان شهر ديگر از خواب برنخاستند او هم رفت. مانده بود تا مردان و زنانش در کنار ديواره هايش عاشقی کنند ولی وقتی ديگر عاشقی در آن شهر زنده نمانده است دليلی برای بودنش نبود.
می دانم تا لحظه ای که اميدی برای زندگی دوباره ی شهر بوده است روح ارگ دستهايش را به آسمان گره زده بود تا سقوط نکند. به ويرانه اش که نگاه کنيد شما هم مطمئن می شويد. برج ديدبانی ارگ که می گفتند در دوران ساسانی آتشکده ای بوده است مانند دستی برای طلب ياری به سوی آسمان مانده است.
ارگ مرد ... از بس که جان ندارد.
امشب دلم گرفته است از اين همه نامردمي و رذالت از اين همه دروغ و تقلب
تف به اين زندگي !!
با سلام
از سايت زنان به اينجا آمدم . از ديدن آن بسيار خوشحال شدم وتبريك مي گويم.
ولي به من بگو در فاجعه زلزله چه كسي بد اقبال بود؟ ارگ بم و آنان كه مردند يا بچه هاي مفلوك بي سرپرست كه روزي هزار بار بايد بميرند؟
من اصلا استعداد و طبع تو را ندارم اگر نه گر چه مرگ يا بهتر بگوئيم زنده بگوري تلخ است اما زندگي در اين شرايط و با اين حاكميت براي بازماندگان تلختر . پس اگر شاعر بودم و اگر در ستايش مرگ چيزي نمي گفتم در رساي رفتگان هم خاموش مي شدم .
با تشكر-دختري كه نمي داند بر سر دختران بي كس و كار بم چه مي آيد .
"مكان فراموش شده من"
بم و ارگ
من امشب ناله و غم مينويسم
سراسر جمله ماتــم مينو يسم
ز طوفان كه داغم بر جگـــــــر زد
با چشمان پر از نـــــم مينويسم
نويسم درد-درد و باز هـــــم درد
پريشانــــي عــــــالم مينويسم
به سوگ كودكان بــــــي پرستار
به ياد شهرك (بــــم) مينويسم
بگريم زار زار چون آريـــــــــــا ام
گهي ارگ و گهي بم مينويسم
بيا تا صبحي ديگر برايشان لا لايي بخوانيم...
براي سرزمين گم شده مان...
براي مردمانش...
براي كودكانش...
براي خاطراتمان...
...
خدا به دادمان برسد!