تا همین دیشب با ترنج بیرون از خانه نرفته بودم. البته به جز آن دفعهای که به اورژانس بخش زایمان رفتم و دفعهی بعدی که به خاطر عفونت سه روز در بیمارستان بستری شدم. که ماجرای آن بماند که با تب ۴۱ درجه و فشار ۷ روی ۴ با آمبولانس برده شدیم.
دیشب ما رای اولیها رفتیم و برای انتخاب شهردار لندن رأی دادیم. بعد هم چند دقیقهای توی کوچههای اطراف خانه راه رفتیم.
پنجاه روز ... کم نیستآ ... پنجاه روز تمام یا در خانه بودم یا در بیمارستان. میترسیدم و راستش را بخواهید هنوز هم میترسم برای راه رفتن. جای بخیهها هم هنوز درد میکنند بعد از آن عفونت شدید.
ترنج لحظهی خروج از خانه را دوست ندارد. از اعماق جان اش جیغ میکشد ولی مدتی که میگذرد به خواب میرود. که این خب چه بیرون رفتنی است؟ همهاش در کالسکه خواب باشی؟
امروز هم که برای چک آپ ۶ هفتگی اش (البته ۷ هفتگی) به درمانگاه پشت خانه رفتیم اول تا میتوانست جیغ کشید و بعد خوابش برد و دوباره در آسانسور بیدار شد و ادامه جیغ ...
در مطب ناچار شدیم ۱۰ دقیقه منتظر خانم بمانیم تا شیرشان را میل کرده اجازه دهند که دکتر معاینهی شان کند.
دوباره هم موقع بیرون آمدن شروع به جیغ زدن کرد اما بعد خوابش برد و رخصت پیدا کردیم چند دقیقه در پارک در هوای بهاری که کمی هم سرد بود راه برویم.
همان طور که در عکس مشاهده میفرمایید پدر و دختر حضور دارند و من به علت ژولی پولی بودگی از حضور در مقابل لنز هر دوربینی فراری ام.