بم و امید

چند سال گذشته؟ یادم نیست. ۹ سال؟  باز هم یاد صادق می‌کنم و خانواده‌ی کیمیا و روزهای سخت و تلخ زمستان ۸۲ بم و کرمان.
ببین ترنج ام ... پارسال که هنوز جزیی از تن من بودی برایت از بم و همیشگی نبودن هیچ چیز گفتم. ولی ببین ... بعد از دو میلیون سال ما هنوز هستیم و منقرض نشده‌ایم. با همه‌ی سختی‌ها و تلخی‌ها. امید نگاهمان داشته. حالا امید خودمان است یا امید قانونی در طبیعت یا حتی خیال امید در ذهن من.

زندانی ام

لندن گور آرزوهای من است ... می‌ترسم گور خودم هم باشد.

اولین کالسکه سواری با من

ترنج و باباش
تا همین دیشب با ترنج بیرون از خانه نرفته بودم. البته به جز آن دفعه‌ای که به اورژانس بخش زایمان رفتم و دفعه‌ی بعدی که به خاطر عفونت سه روز در بیمارستان بستری شدم. که ماجرای آن بماند که با تب ۴۱ درجه و فشار ۷ روی ۴ با آمبولانس برده شدیم.
دیشب ما رای اولی‌ها رفتیم و برای انتخاب شهردار لندن رأی دادیم. بعد هم چند دقیقه‌ای توی کوچه‌های اطراف خانه راه رفتیم. 
پنجاه روز ... کم نیست‌آ ... پنجاه روز تمام یا در خانه بودم یا در بیمارستان. می‌ترسیدم و راستش را بخواهید هنوز هم می‌ترسم برای راه رفتن. جای بخیه‌ها هم هنوز درد می‌کنند بعد از آن عفونت شدید.
ترنج لحظه‌ی خروج از خانه را دوست ندارد. از اعماق جان اش جیغ می‌کشد ولی مدتی که می‌گذرد به خواب می‌رود. که این خب چه بیرون رفتنی است؟ همه‌اش در کالسکه خواب باشی؟
امروز هم که برای چک آپ ۶ هفتگی اش (البته ۷ هفتگی) به درمانگاه پشت خانه رفتیم اول تا می‌توانست جیغ کشید و بعد خوابش برد و دوباره در آسانسور بیدار شد و ادامه جیغ ...
در مطب ناچار شدیم ۱۰ دقیقه منتظر خانم بمانیم تا شیرشان را میل کرده اجازه دهند که دکتر معاینه‌‌ی شان کند. 
دوباره هم موقع بیرون آمدن شروع به جیغ زدن کرد اما بعد خوابش برد و رخصت پیدا کردیم چند دقیقه در پارک در هوای بهاری که کمی هم سرد بود راه برویم.
همان طور که در عکس مشاهده می‌فرمایید پدر و دختر حضور دارند و من به علت ژولی پولی بودگی از حضور در مقابل لنز هر دوربینی فراری ام.

ترنج

ترنج
ترنج دوازده روز است که آمده. داریم زندگی کردن با همدیگر را یاد می‌گیریم. زمان می‌برد، مثل هر رابطه‌ی دیگری. نیمه شب‌ها که از گرسنگی بیدار می‌شود و تن مرا جستجو می‌کند بیشتر عاشقش می‌شوم. صدای گریه‌اش انگار که موسیقی باشد ... شب‌های اول در بیمارستان اما سخت بود. بسیار سخت بود. گریه می‌کرد و سینه‌های خشک من هیچ چیز برای آرام کردنش نداشتند. 
فکر نکنم که هنوز مرا بشناسد. هر کس که در آغوشش می‌گیرد دهانش را به چپ و راست می‌چرخاند به دنبال پستانی پر شیر.  ولی من می‌شناسمش ... بوی موهای سیاهش را خوب می‌شناسم و دهان کوچکش را ...
ساعت ۸ صبح چهارشنبه ۲۴ اسفند قرار بود بیمارستان باشیم. دیرتر رسیدیم. شب قبل دیر خوابیده بودیم و حمام گرفتن و آماده شدنمان برای رفتن هم بیشتر از آنچه پیش‌بینی می‌کردیم زمان برد. ۸:۴۵ به بیمارستان رسیدیم و مرا به اتاقی بردند که با یک زوج دیگر باید منتظر نوبتمان می‌نشستیم. اتاقی بی پنجره و بی‌نور. اول قرار بود نوبت من ۳ ساعت بعد باشد و این سه ساعت به ۸ ساعت تبدیل شد. حتی تختی برای دراز کشیدن نبود. از ساعت ۱۰ شب گذشته هم نباید چیزی می‌خوردم و می‌نوشیدم. گرسنه و تشنه ساعت‌های انتظار می‌گذشت. پرستاری دو بار با دو لیوان آب آمد و گفت چون هنوز تا ساعت عمل‌ات بیشتر از دو ساعت مانده می‌توانی همین یک لیوان آب را بخوری. چند ساعتی که گذشت دیگر بی طاقت شده بودم. داریوش  رفت که اعتراض کند که لااقل جایی ببرندم که بتوانم چند دقیقه‌ای دراز بکشم که برای همین هم چند ساعتی منتظر ماندم.
یک بار مامایی آمد و گفت شاید عمل امروز انجام نشود و به تعویق بیافتد. اما نیم ساعتی که گذشت آمد و گفت حتما امروز انجام می‌شود. بعد از او متخصص بی‌هوشی آمد و سوال و جوابی کرد و رفت. فکر می‌کنم ساعت ۴ بود که بالاخره آمدند و گفتند می‌توانم به اتاقی بروم که تخت دارد. حدودا نیم ساعتی توانستم بخوابم. هر چند این میان چند پزشک و مامای دیگر هم آمدند و فرم‌هایی را من امضا کردم و درجه حرارت بدن و فشار خون ام را ااندازه گرفتند ولی همان چند دقیقه به پهلو خوابیدن انگار هدیه‌ای الهی بود. 
با پای خودم به اتاق عمل رفتم و روی تخت نشستم و بی‌حس کننده‌ها را به کمرم تزریق کردند و از کمر به پایین بی‌حس شدم. پرده ای بین من و پزشک‌ها کشیدند. بالاخره یکی یادش افتاد که داریوش را هم صدا کند و بیاورد روی صندلی کنار من بنشاندش. تنها چیزی که حس می‌کردم فشاری بود که به شکمم می‌آوردند و چند لحظه بعد صدای گریه ای که شیرین بود ... هیچ وقت فکر نمی‌کردم از شنیدن صدای گریه‌ی نوزادم گریه کنم ... ولی اشکم قطع نمی‌شد ... چند دقیقه بعد دخترم را آوردند و روی سینه‌ام گذاشتند ... سری با موهای مشکی و پیشانی ای پر مو و چشمهایی که نیمه باز بودند ... داریوش قبل از من ترنج را از آن سوی پرده دیده بود و گفت چقدر مو دارد این دختر ... ولی زود دوباره کودکم را بردند تا  زخم‌های مرا به هم آرند و دوخت و دوز شکمم را تمام کنند.
چهل هفته انتظار در ساعت ۵ و ۵ دقیقه‌ی عصر ۲۴ اسفند تمام شد. حالا ترنج در سبدش چند قدم آن‌سوتر خوابیده و من هنوز مادر شدن را باور نکرده ام. همه‌ی زندگی  آدمی‌زاد در ناباوری می‌گذرد.

آخرین شب پیش از آمدنت

فردا سزارین می‌شوم. داری لگدهای آخر را محکم‌تر به شکمم می‌زنی. نمی‌دانم چه حسی است این حس که این لحظه دارم، ملقمه‌ای است از شادی، نگرانی، خستگی و ده‌ها حس دیگر که حتی نامشان را نمی‌دانم.
حتی نوشتن ام نمی‌آید ... فقط خواستم بنویسم که این آخرین شب پیش از مادر شدن من است. این نوشته‌ را هم بعدا منتشر می‌کنم.

پست

فتح می‌شوی و فراموش می‌شوی حتی بلندترین قله‌ها هم که باشی.

به پیشواز زایمان در غربت

روزهای آخر بارداری است. تنم خسته است و روحم خسته‌تر. بعد از حمله به سفارت بریتانیا در تهران و بسته شدن سفارت همه‌ی امیدهایم برای آمدن مامان بر باد رفت و من ماندم و داریوش و کوه اضطراب. همیشه فکر می‌کردم مامان در بارداری و زایمان ام اینجا پیش من خواهد بود اما حالا همه چیز از اختیار من و او بیرون است. می‌دانم او هم این روزها و شب‌ها بسیار اشک ریخته است. اولین بار است که مادر بزرگ می‌شود و می‌دانم آرزوی این را داشته که کودک مرا همان روز اول در آغوش بگیرد.
اهل ناله و نفرین نبوده‌ام ولی همه‌ی این ماه‌ها آرزو کرده ام که آنچه بر من و دیگرانی مثل من رفته است بر سر همان‌ها که باعث اش بودند برود.
به بابا هم که فکر می‌کنم غم خفه ام می‌کند ... می‌دانم چقدر بچه‌ها را دوست دارد و حتما برای گردوی من آرزوها داشته ... الهام و علی‌رضا هم ...
حالا هی اشک بریزم ... فایده‌ای که ندارد ...